خانه رویاهای من ... .

می‌تراود مهتاب...

سالهل از هم می گذشتند و رنگ دیوار باغچه همچنان خاکستری بود ،هنوز کتاب شعر نیما بی آنکه یک برگ بیشتر ورق خورده باشد در آنسوی پنجره آرام و بی صدا به کنج تکیه داده شده بود. 

می‌تراود مهتاب
می‌درخشد شب‌تاب
نیست یک‌دم شکند خواب به چشم ِ کس و ، لیک
غم ِ این خفته‌ی ِ چند
خواب در چشم ِ ترم می‌شکند

هراس از ریزش شن های ساعت شنی هوش از دل پنجره برده بود گوئی او هم به استقبال عبور لحظه ها شتافته بود بی آنکه حتی پلک از پلک بردارد ... ! 

به کجا چنین شتابان ؟ هر روز عهدی نو و هر روز توبه ای نو ! این چنین خویشتن خویش را در میان حجم شناور زمان غرق می کرد. آدمک گم بود ، در مبان ستون های سر به فلک کشیده تاریخ به دنبال خویشتن خویش بود که شاید در میان این همه آشوب پرنده کوچک خوشبختی خویش را بیابد اما انگار پیش از او سهراب خوب می دانست که حوض نقاشی او بی ماهی ست ! اما نه حافظه آدمک انگار برای همیشه خاموش است ، هر روز از برای تلاشی پوچ به ستیز با عقربه های ساعت شنی می رود و هر شبانگاه خسته تر از روز قبل به خواب حوائی ...

غم ِ این خفته‌ی ِ چند
خواب در چشم ِ ترم می‌شکند

و این قصه ادامه دارد ...؟ 

+ نوشته شده در جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط نغمه به صرف یک غزل ناب میهمانم کن ()

رباعی از ابو سعید ابوالخیر


جز وصل تو دل به هرچه بستم توبه

بی یاد تو هر جا که نشستم ،توبه

در حضرت تو ،توبه شکستم صد بار

زین توبه که صد بار شکستم توبه

از بس که شکستم و ببستم توبه

فریاد همی کند ز دستم توبه

دیروز به توبه ای شکستم ساغر

وامروز به ساغری شکستم توبه

از هر چه نه از بهر تو کردم توبه

ور بی تو غمی خوردم از آن غم توبه

و آن نیز که بعد ازین برای تو کنم

گر بهتر از آن توان از آن هم توبه

+ نوشته شده در دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط نغمه به صرف یک غزل ناب میهمانم کن ()

پاییزی...

مهر....

ابان........

آذر..............

این روزها شاید خیلی کم اینجا باشم اما دلم همیشه به سوی کلبه ام پر می کشه...دلم اینجاست حتی اگه خودم  اینجا نباشم.....

این جند ماه از اون روزها ست که باید به خودم خیلی حرف ها رو ثابت کنم....برام دعا کنید....

این هم یه دل نوشته پاییزی توی یه روز پاییزی.....

+ نوشته شده در پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط نغمه به صرف یک غزل ناب میهمانم کن ()

برای کودکم...

این نامه سیاه است ....سیاه سیاه سیاه...

این بار دوست ندارم مثل اول همه نامه ها بنویسم : سلام

امروز جائی برای استقبالت ندارم ...میدانم امروز دل نوشته ام برایت بسار تلخ است ؛ تلخ تلخ .همچون پادزهری که بعد از تحمل دردی زجر آور، طعم واقعی و شیرین بی دردی را خواهی چشید. میدانم که گواه چشمانم را پشت شیشه های دودی کتمان و حاشا پنهان کرده ام تا زجر بودن را از تو بستانم و برایت مامنی امن و ابدی بسازم اما به قیمت آلوده نمودن دستان دلم  به رنگ سیاهی و سنگ دلی ... می دانم کنون حتی صدای اشکهایم را نه تو که هیچ کس نخواهد شنید ، ملالی نیست  اگر  همه این هابه قیمت آرامش تو باشد ... می دانم روزی از من خواهی پرسید چرا ؟ آن روز من فقط شرمسار نگاه تو خواهم بود و بس...از همین اکنون جای خالیت در آغوشم پیداست ...چه دردی است که بودنت را انکار شوم و به خود بیش از پیش دروغ بگویم...کاش امروز هر گز نیامده بود...در چشمان همه پیداست که کمر به نادیده انگاشتن تو بسته اند و دستان مرا در میان زنجیر کلماتشان به اسارت برده اند...کاش می توانستم تورا با خود به دور ترین جا می بردم و دمی آسوده در آغوشت می کشیدم و طعم شیرین زندگی را برایت به ارمغان می آوردم...اما همه این ها رویائی بیش نیست وقتی آغوشم هم جائی برای لالائی شبانه ات ندارد...چقدر تلخ است که جائی برای استقبالت ندارم...

بی سلام با تو برای همیشه خداحافظی می کنم...اما تلخ... 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ توسط نغمه به صرف یک غزل ناب میهمانم کن ()