خانه رویاهای من ... .

با هم بودن ...
نویسنده : نغمه - ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٦
 

دارم دور میشم .... آروم و بیصدا ... این ترسناک است.

دوری بی تفاوتی، بی احساسی و فراموشی میآورد.  

دارم دور میشم.  انگار این آخرین تلاش من برای بودن است.

دوری یعنی سکوت، یعنی به ندیدن ات عادت کردن ، یعنی بدون تو هم شاد بودن، یعنی تکرار باهم نبودن و هزاران یعنی تلخ دیگه ... 

دوری از شور و شوق من برای زندگی دور است و  من دوست اش ندارم.

من دلم میخواهد به بودن فکر کنم و بودن را تمرین کنم. دلم میخواهد به نزدیکی فکر کنم ، به باهم بودن... 

با هم بودن یکدلی می خواهد.

همرازی می خواهد.

اعتماد می خواهد.

با هم بودن یعنی تکیه گاه هم بودن، پشت هم بودن و برای هم بودن... با هم بودن یعنی اطمینان از روشنی راه و امید به روزهای پر از لبخند... 

من دلم با هم بودن بی قید و شرط می خواهد.... بدون امـــــــــــــــــا و اگـــــــــــــــر ... .


 
 
 
نویسنده : نغمه - ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٦
 

این روزها دلم عاشقانه می خواهد، عاشقانه ای از جنس جضور. 

این روزا همه چیز رنگ پریده و عریان است . هیچ از حضور خبری نیست...

این روزها پر است از هیاهوی ِ عریانیِ احساس...

این روزها سالهاست تکرار میشود.... تکراری تلخ ... 

دیروز مرگ را دیدم .... میدانم این بار چگونه به استقبالش بروم.... بی صدا و بی هیایو میآد و مسافرش را حتی در شلوغ ترین روزها میبرد بی آنکه کسی صدایش را بشنود. 

دیروز آمد و در سکوت اش به من فهماند چگونه می آید... در آن لجظه فقط صدایت در گلو خفه میشود و دیکر هیچ تلاشی میسر نیست... به همین سادگی!

دلم این روزها به رویای عاشقانه هم قانع شده، اما دریغ که بازار رویا هم آشفته و بی رونق است... 


 
 
خلوتی خالی ... .
نویسنده : نغمه - ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٥
 

برای خودت خلوتی داشته باش ، دست نیافتنی... .


 
 
از کی به این حد از بیشعوری رسیدیم ؟
نویسنده : نغمه - ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ بهمن ۱۳٩٥
 

این روزها بیشعوری همه جا موچ میزنه ... از کی  به این حد از بیشعوری رسیدیم ؟ هنوز آمار دقیقی از زمان آن در دست نیست اما شاید بتوان آن را به دورهء ظهورِ موبال های همراه و بلوتوث نسیت داد، آن زمانی که ولع عجیبی برای دیدن و نشر و تکثیر فیلم و عکس های خصوصی افراد در جامعه به راه افتاد، یا هنگامی که دیدن لحظه جان دادن یک انسان (بدون قضاوت درباره گناهکار یا بیگناه بودن شخص)  از این موبایل به اون موبایل بلوتوث میشد قطعا زمانِ مزگِ وجدان و انسانیت در این سرزمین اهورایی بوده. زمانی که فرهنگ استفاده درست از وسایل ارتباطی پشت مرزها بلوگه شده اما خودش سوار بر قاطر، قاچاقی وارد کشور شد.

زهر مسموم اش امروز آنچنان انسان ها رو کرخت و بی رگ کرده دیگر حتی مجالی برای فکر کردن ندارند.  سلفی هایشان در عزا، در بحران، در لحظه تلخ خودگشی انسانی دیگر و ... امروز آنچنان به اوج بیشعوری رسیدند که سوار بر سقف ماشین آتشنشانی در حال ضیط و ثبت فرو ریختن ساختمان پلاسکو تهران شدند.  بدون آنکه لحظه ای بیاندیشند که اگر راه را برای امداد باز میکردند و لحظه ای دوربین اون موبایل لعنتی را خاموش میکردند شاید عزیزِدلِ خانوده ای نجات میافت و زیر آوارِ بیشعوری شان جان نمیداد.

تمام

سی ام دیماه هزارو سیصدو نودو پنج


 
 
عشق چیست ؟
نویسنده : نغمه - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٥
 

عشق چیست ؟

«هر وقت چیزی را داری و باز دلت برایش بتپد، آن عشق است. »

 

 

 

.........برگرفته از جائی


 
 
فصل تند عاشقی...
نویسنده : نغمه - ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ امرداد ۱۳٩٥
 

مدتها بود که از فصل عاشقانه های زندگی دور بودم.  از ماه های تند و آتشین اش هراس داشتم، شاید از فصلِ تنهایی ها، اشک هایِ پشیمانیِ زمستان تند اش در هراس بودم. این هراس مرا در دامان پاییزِ عریب اش حا داده بود.  در میان سر گردانی فصل ها تو مهمان ناخوانده ام شدی، سر زده آمدی و مرا در فصل عاشقانه هایش دوباره حا دادی. من از هراس و  وهمِ زمستانش در پی راه گریزی بودم. اما نگاه گرم تو ، گریزِ همه ء راهها بود. من از آن پس مهمانِ همیشه فصلِ عاشقانه های آتشین شدم. 

از آن روز شادی هایمان، لبخند هایمان حتی اشکهایمان عاشقانه بود. امروز می خواهم برایت از خوشبختی هایم بگویم، می دانی من خوشبخت ترین زنِ زمینم، چون تکیه ام به مردی است که گاهی فرا زمینی تلاش می کند فقط برای یک لبخند ... 

عاشقانه دوست ات دارم ...

برایم همیشه عاشقانه بمان ... .


 
 
تکراری لطیف به رنگ آرامش...
نویسنده : نغمه - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٥
 

زن با یه سینی چای وارد اتاق میشه، مرد روی کاناپه لم داده و همین طور که اخبار از رادیو میشنوه ،صفحات روزنامه رو هم ورق میزنه.

زن سینی چای روی میز میذاره، روبروی مرد میشنه. چند دقیقه ای خیره به روزنامه  میشه و میگه : « از خوندن و شنیدن این همه اخبار بد و ناجور  خسته نشدی ؟ »

مرد روزنامه رو به کناری میذاره ، لبخندی به زن میزنه و میگه : « نه ! چون هر روز برام این خبر تکرار میشه که هنوز امن تریم و آروم ترین نقطه روی این زمین فقط این خونه است !»

چه تکرارلطیفی...


 
 
به امان خدا...
نویسنده : نغمه - ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٥
 

این روزها عجیب میگذرند... 

 وقتی روی سنگ فرش های شهری قدم می گذارم که آدم هاش هیچ شباهتی به حرف هاشون ندارند، حتی شبیه رنگ ِدل هاشون هم نیستند . چقدر غم انگیزه...

 فکر می کنم که چطور دل هاشون رنگ باخته و  غبار گرفته ؟

چفدر غریبه شدند حتی با دلشون !!!

« بچه رو ول کردی به امان خدا !!!  »

« ماشین رو ول کردی به امان خدا  !!! »    

« ... . !!!  »

 

 

 

 

 

 

 

جملاتی که این روزها به کرار میشنوم و هر روز دلگیرترم میکنند...

 

اصولا آدم مذهبی به کلمه نیستم اما به به وجود خالقی که در ادیان و آیین های متفاوت اسامی مختلفی داره ایمان دارم.  قدرتی که در تاریک ترین دل اوقیانوس خالق ذره ای ناچیزه که در ایجاد نظم جهانی تاثیر گذاره.

 قدرتی عظیم که بودنش رو در جای جای زندگی ام حس کردم . در گوشه گوشه ء دلهرهایِ زندگی ام  لمس اش کردم. طوری که همیشه در اوج دلهره و ترس امن ترین امان ام بوده.

چطور پس این گوشه امن ، نا امن ترین جای دنیا میشه ؟ پس این همه شب زنده داری و این همه مسجد و گل دسته برای چیه ؟ برای کیه ؟؟؟ وقتی دره ای ایمان به وجودش نیست !!!

عجیب مخلوقی است این آدمک.... 


 
 
تو را می خواهم ... .
نویسنده : نغمه - ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ تیر ۱۳٩٥
 

نوشته ای زیبا از نادر ابراهیمی که به حال و احوال این روزها و دلتنگی های من بسیار شبیه است.

 

تــــو را می خواهم برای پنجاه سالگی
شصت سالگی
هفتاد سالگی
تــــو را می خواهم برای خانه ای که تنهاییم

تو را می خواهم برای چای عصرانه
تلفن هایی که می زنند
و جواب نمی دهیم

تــــو را می خواهم برای تنهایی
تو را می خواهم وقتی باران است
برای راهپیمایی آهسته ی دوتایی
نیمکت های سراسر پارک های شهر
برای پنجره ی بسته
و وقتی سرما بیداد می کند ...

تــــو را میخواهم برای
پرسه زدن های شب عید
نشان کردن یک جفت ماهی قرمز
تــــو را میخواهم
برای صبح
برای ظهر
برای شب

برای همه ی عمر ..


 


 
 
می خواهمت...
نویسنده : نغمه - ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٥
 

 

                     می خواهمت چنان که شب خسته خواب را

                     می جویمت چنان که لب تشنه آب را

 

                     حتی اگر نباشی، می آفرینمت

                     چونان که التهاب بیابان سراب را

 

                     ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

                     با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

 

                                                                         (قیصر امین پور)