خانه رویاهای من ... .

در حاشه این روزها...

سلام دوست جونم ،

این روزهای سرد زمستونی گاهی خورشید خانم با عشوه و نار واسه آدمکهاش از قاب ابرکهای خاکستری و سفید خودی نشون میده و دوباره تو دل قابش پنهان می شه ،انگار زمستون واسه خورشید خانم هم کسالت آور شده ! 

بار هم شب شد ققنوس دلم هوای پر کشیدن داره ،می خواد از پنجرهء سفید رویاها به سوی اقیانوس فراموشی  اوج بگیره ، حصار های دلم  نمی تونه اسیرش کنه ، میدونم اگه اسیرش کنم ،خواهد سوخت و باز از خاکسترش ققنوسی دیگر خواهد آمد .

در حاشه این روزها این چند وقت پست های قبلی ام رو خوندی یا نه؟؟؟این چند تا پست آخر تو فایل های قدیمم بودند که واسه خودم جالب بود ، گذاشتم اینجا ولی یادم رفت تاریخ درستشو هم بذارم.فراموشی هم عالمی داره خجالت...

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط نغمه نظرات ()

آن مسافر...

از پس فاصله ها می خند ید، آن مسافر کة درونش،غم تنهایی داشت.در نگاهش،غم تنهایی بر لبش لبخند،در دلش اما.....من ندانم که چه غوغایی بود. آنقدر میدیدم،که چه زیبا،سعی بر اخفای غمش میکرد.بیگمان میدانست، که اسرار دلش میدانم.بیگمان میدانست،که با رفتن او،من به چه سان تنهایم.بیگمان میدانست که من،عاشق، خنده بی وقفه ی اویم.لاجرم،از پس تنهایی خویش، گفتم:آن مسافر ،که دلم همره اوست،هر کجا هست،خدایا،به سلامت دارش

+ نوشته شده در یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط نغمه نظرات ()

فقط آه و باز هم آه...

تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم.

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.

پس ازِ یک جستجوی نقره ای

در کوچه های آبی احساس

تورا از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی وحسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

ومن بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب

ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی؟

نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه ،

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه برمی داشت

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو ، آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو

هزاران بار درهر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد!

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را

با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد !

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم وپرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت

دعا کردم

+ نوشته شده در یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط نغمه نظرات ()

دنیا کوچک است...!

دنیا کوچک است نمی دانم چرا وقتی کوچک بودم می اندیشیدم دنیا بزرگ است و وقتی کسی می پرسید چقدر ؟مبهم و گیج نگاه می کردم ، نمی دانستم چگونه باید بگویم ،واژه ها را برای توصیفش حقیر می دانستم ،دستانم را باز می کردم و انگاه می گفتم این قدر اما حالا می بینم دنیا کوچک،خیلی کوچکتر از اناست که قابل تصور من یا تو باشد و بزرگترین اشتباه این است که می پنداریم دنیا بزرگ است و می شود خود را در ان پنهان ساخت. چه خیال باطلی

+ نوشته شده در یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط نغمه نظرات ()

... !!! ؟؟؟ !!!

ساحلم شو غرق گشتم بی تو در شبهای مستی

+ نوشته شده در جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط نغمه نظرات ()