خانه رویاهای من ... .

فقط همین...؟؟؟
نویسنده : نغمه - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٦
 

گفت :

" پرواز برای تو وسیله ای بود برای رسیدن به بالاترین شاخه و ساختن آشیانه ،آشیانه ات را ساختی . تو ماندی و خانه و همنفسی بی پر و بال که حالا دیگر وزنه ای بر دوش بیش نبود . تو به حضور خانه و یار شادمان بودی و خانه از ماندگی به مرداب می مانست و یار از درماندگی به خواب و تو کماکان نابینا . گفته بودی که گامهایت فراتر از حیاط خانه نخواهد طلبید لیکن نه مشامت توان تحمل هوای مانده خانه را داشت و نه ذهنت خاطرات پرواز را فراموش می کرد . ناگزیر به طغیان روی کردی و ویرانی ، تیشه بر ریشه آخرین ته مانده های اعتقادت فرود آوردی به امید چاره و افسوس . افسوس بر شاهین دیروز که امروز به سختی و لنگ لنگان تمرین کلاغ پر می کند . . . . دلتنگی من تماشای رقص تو در آسمان و هوس عطر بهار نارنج خانه امن و آرامش دیروزی تست . می دانم . درد تو فراتر از این حرفهاست که بخواهی عمر خویش را پای آنها هدر دهی ، می دانم .

با خویش مهربانتر باش ، فقط همین


 
 
 
نویسنده : نغمه - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦
 


دیشب فیلم سنتوری رو دیدم ، انعکاس واقعی از جامعه که همیشه هست و همیشه ادامه داره ، قصه همون کلاغی که هیچ وقت به خونه اش نمی رسه...


رفیق من سنگ صبور غم ها ------------ به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم ------ چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از لیلی ها ------------- خیلی دلم گرفته از خیلی ها
نمونده از جوونی هام نشونی ---------- پیر شدم پیر تو ای جوونی

 


 
 
 
نویسنده : نغمه - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦
 

این روزها همه یه طوری گم شدند ... .
توی این شهر هیچ کس دنبال گم شده اش نیست ...چهرهای رنگ پریدهء آدمهای رو به زوال که لبخند سالهاست از چهره شون رفته ...این ها همون ساکنان دنیای قرن ۲۰ هستند  !
جالبه مردم شهر من با اینکه تا خرخره غرق مشکلند اما چهره هاشون سرد و بی روح نیست ...

 
 
گاهی...
نویسنده : نغمه - ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٦
 

گاهی اوقات زندگی راه خودش رو میره و کاری به نقشه های ما نداره ... !