خانه رویاهای من ... .

برای کودکم...
نویسنده : نغمه - ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠
 

این نامه سیاه است ....سیاه سیاه سیاه...

این بار دوست ندارم مثل اول همه نامه ها بنویسم : سلام

امروز جائی برای استقبالت ندارم ...میدانم امروز دل نوشته ام برایت بسار تلخ است ؛ تلخ تلخ .همچون پادزهری که بعد از تحمل دردی زجر آور، طعم واقعی و شیرین بی دردی را خواهی چشید. میدانم که گواه چشمانم را پشت شیشه های دودی کتمان و حاشا پنهان کرده ام تا زجر بودن را از تو بستانم و برایت مامنی امن و ابدی بسازم اما به قیمت آلوده نمودن دستان دلم  به رنگ سیاهی و سنگ دلی ... می دانم کنون حتی صدای اشکهایم را نه تو که هیچ کس نخواهد شنید ، ملالی نیست  اگر  همه این هابه قیمت آرامش تو باشد ... می دانم روزی از من خواهی پرسید چرا ؟ آن روز من فقط شرمسار نگاه تو خواهم بود و بس...از همین اکنون جای خالیت در آغوشم پیداست ...چه دردی است که بودنت را انکار شوم و به خود بیش از پیش دروغ بگویم...کاش امروز هر گز نیامده بود...در چشمان همه پیداست که کمر به نادیده انگاشتن تو بسته اند و دستان مرا در میان زنجیر کلماتشان به اسارت برده اند...کاش می توانستم تورا با خود به دور ترین جا می بردم و دمی آسوده در آغوشت می کشیدم و طعم شیرین زندگی را برایت به ارمغان می آوردم...اما همه این ها رویائی بیش نیست وقتی آغوشم هم جائی برای لالائی شبانه ات ندارد...چقدر تلخ است که جائی برای استقبالت ندارم...

بی سلام با تو برای همیشه خداحافظی می کنم...اما تلخ... 


 
 
آواره....
نویسنده : نغمه - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠
 
میخوانم!
میگویند نخوان! صدایت زیاده رساست.در سرتاسر دشت میپیچد.
نمیخوانم!
مینویسم!
میگویند ننویس! قلم ات زیاده تند وتیز است. همه علف ها را درو میکند.
نمینویسم!
در اندیشه های خویش غرقه میشوم!
میگویند: برخیز! همه را سیراب کردی!
هنگام آوارگی ات در رسید...
یولبر گرفته از جائی...