خانه رویاهای من ... .

دلتنگي و بغضه مه گرفته ئ آسمون دوباره دل ستارهاي شبو مي  لرزونه, باغ بي درخت  دلتنگ گشته ,اقاقياي باغچه مرهم دل  بي ياس شاپرك شده, پنجره  خالي نيست. ترانه ي بارون دوباره آواز سر داده وجيرجيرك مسافر  هميشه ئ جاده نغمه ئ رفتن را سر داده...  

 مرد همسايه ئ شب در بي صداي خانه را گشود ,آمد ونشست و از هيچ سخن گفت .ديوار آبي اتاق از بي قابي اش گلايه داشت و من بي حضور دل به صداي پنجره سپرده بودم...

ياد حرف زن رمال مسافر كه پي يافتن يك شاهي  در كف دستم بود : دل تو سبز شده .دل تو گمشده ئ چشم سياهي ست ...دل تو  در تب و تاب راز گل سرخ... 

   هنوز اواز پنجره و شكوه ديوار و نواي مرد همسايه چون سمفوني لرزان حجم سكوت را به بازي گرفته , گمان مي كنم آنان هم چون هزاران من ديگر به دنبال ستاره ئ خود مي گردند تا آن را به رنگ روياي خود در آورند.              

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط نغمه یادگاری از مهمان () |