خانه رویاهای من ... .

نمی دانم و قتی آسمان هم دلتنگ است می بارد تا ابرها بی پرسش او را رها سازنند ؟؟؟

ولی آسمان تا کی می خواهد از دل خود هیچ نگوید و فقط پر هراس ببارد و باز ببارد...اما آننقدر بارید بارید و بارید که دیگر سنت اش شده ؛دیگر همیشه باید ببارد ...؟؟؟

آسمان همیشه غرق سکوت و تنهائی بوده ؛ هیچ کس راز او را نفهمید ؛ همیشه در پس خنده های ابرکهای خیال و چشم نوازی های خورشیدک شهر آفتاب  غم خود را پنهان می ساخت .هیچ کس در آنجا محرمش نبود ؛ تنها سکوت شب و  قطرات باران بودند که خبر از سنگینی دل آسمان داشتند اما ناتوان از یاری تا سخن نگفته طعمه خاک بودند....

آه ! چقدر آسمان تنهاست...

نوشته شده در جمعه ۱٤ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط نغمه یادگاری از مهمان () |