خانه رویاهای من ... .

چیزی جز این سلام ندارم ، پس سلام سانتالوچیا
گاهی یک سلام فقط یک سلام نیست
بلکه دو
ستت دارم شرمگینی است که سرخ می شود اگر توی چشمهای ات نگاه کند. به من گوش کن سانتالوچیا ، امشب من یک دهان بزرگم ، بزرگ و تاریک و بی انتها که می خواهد باقی عمرش را حرف بزند، بس است ، مگر آدم چقدر باید راه برود تا مطمئن شود جهان را دور زده ، درست است که زمین گرد است اما اشیاء و آدمها که یک جا آرام قرار ندارند که آدم بفهمد کی به نقطه ی آغاز رسیده ، گذشته ، بس است می خواهم باقی عمرم را در چشمهای تو حرف بزنم کافی است لبخند بزنی تا من
شروع کنم می دانم گاهی بد بوده ام ،اما تو لبخند بزن تا من شروع کنم ، اصلا فرض کن فنجان قهوه ای بوده ام که اشتباهن زیادی تلخ شده ، اما تو جرعه جرعه مرا بنوش و
مدارا کن آخر تو که نمی دانی قصه من از کجا ها شروع می شود ار هزارو یک ناکجا شروع می شود و به هزارو یک ناکجای دیگر ختم می شود و گاهی نمی شود ، اگر پاره پاره ام ،اگر تکه تکه و بی سرانجام ام ، مرا ببخش و مدارا کن به من نخند ، نگو که سانتالوچیای من نیستی ، نگو که پاک دیوانه شده ام ، نگو که این قهوه بس که تلخ است ننوشیدنی است ، نخواه که بروم و شیرو شکر بیاورم من که می دانم همین که پشت کنم تو دود می شوی و به هوا می روی اصلا قهوه ی با شیرو شکر که قهوه نیست ، قهوه ی با شیر و شکر است نه قهوه ، مثل آبجوی لیمویی که آبجو نیست  ...

... ،مثل قمر ِکوچکی که نمی تواند از جاذبه ی سیاره اش فرار کند به تو
برگردم من بی تقصیرم چون آدم ام اما تو اگر لبخند نزنی ، اگر چشمهای ات را ببندی
قاتلی ، اولین فرشته ی قاتل و اسمت را توی تمام ِکتابها می نویسند و تا آخر دنیا
همه نفرین ات می کنند به من نگاه کن لبخند بزن می خواهم قصه را شروع کنم...

.

.

بر گرفته از جائی...اما گاهی چقدر حرف دلها به هم شبیه می شود واین ها تمام حرف امروز من بود...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط نغمه یادگاری از مهمان () |