خانه رویاهای من ... .

وقتی سکوت سرشار از ناگفته می شود و وقتی آدمکها بی مقدار تر از بودنشان

می گردند......چه دردی است شنیده ها را نشنیدن و دیدنی ها رو نادیدن ...چه اندازه بی مقدار شده موجودیت و چه پست گردیده آسمانی بودن ....

میدانم باید اکنون بی کلام واٌژها را به رقص بیاورم تا شاید اندکی با خود تمام ناگفته هائم را نجوا کرده باشم  .

میدانم روزی خواهد رسید که بی پرده سکوتم را فریاد کنم و اما افسوس آن روز پر پرواز قناری شکسته خواهد بود و محکوم به شنیدن سکوت من ...نمی دانم شاید آن روز من هم برای همیشه سکوت کنم...

اما می دانم آن روز نزدیک است شاید طلوع آن پشت آسمان امشب پنهان است...کسی چه میداند...؟

 

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط نغمه یادگاری از مهمان () |