خانه رویاهای من ... .

من دلم میخواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه.....

اما اینجا نه دشتی ...نه کوهی ....

چه خیالی  ! باز هم حوض نقاشی من بی ماهی است ...گلدون پشت دیوار پنجره دوبار آواز سکوت از سر داده .بی حوصلگی آوایش عجب شنیدنی است . کلاغ ها ی شهر هم بی همهه گشتند ؛ بگمانم این روزها در شهر غوغائی برپاست ... ! 

نوشته شده در شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ توسط نغمه یادگاری از مهمان () |