خانه رویاهای من ... .

امروز باز گلدون پشت پنجره شکوه از خشکی خاک داشت و گلایه از کنایه های خورشید...

نمی دونم این ناز و کرشمه ها تا کجا می خواد پیش بره ؟؟؟؟

گاهی من هم از خودم دلگیر می شم و حسابی شاکی ...انگار تو محکمه ای که دلم راه انداخته دل شاکی و من گناهکاره اعلام شده ، حالا هم منتظر حکم قاضی ....اما حکم رو همه می دونند غیر از خود من !!! این بار هم تقاضای عفو کردم اما قاضی شاکی تر از این حرفاست ،وای !!بازم یادم رفت تا حالا نود و نه بار عفو گرفته ام !!! اما کی ؟؟؟

اما پس چرا دوباره اینجام ؟؟؟ سرم گیج میره و چشمهام سیاهی ...همه چیز انگار تو یه گردنه افتاده و می چرخه ،می چرخه و می چرخه !!! می ایستم ، همه جا رو خوب نگاه می کنم ، سعی می کنم به خاطر بیارم ، خداجون این بار یه کمکی بفرست ، الان همین جا و همین وقت ! یادم اومد ::: من دیگه تموم شده ، امروز وقت بازبینی کارهاست ، انگار همین دیروز که به دنیا اومدم اما چه قد زود سناریو من تموم شد ؟؟؟قد یه چشم بهم زدن !!!

نمی شه برگردم و از نو شروع کنم ؟ خواهش می کنم ! یه فرصت دیگه ، فقط یه فرصت دیگه !قول می دم !!! پیش خودم  می گفتم  تا شاید بتونم پیش قاضی بگم که یه صدائی تو گوشم آروم نجوا کرد : «نود و نه سال تکرار یکسال رو داشتی و همه ء اون سالها فرصتی بود که رفته ....بیش از این وقت نگیر مجالی به دیگران بده شاید آنها فرصت دوباره ای پیدا کنند ! »  پیش خودم تکرار کردم :نود و نه سال تکرار !!! سرم گیج رفت ...از قاضی شرمگین بودم ، نه راه پس داشتم و نه راه پیش ! باید می پذیرفتم چه قد دلگیر بودم ، حالا حق با همه بود ...من گناه خویش را پذیرفتم....حالا که خوب نگاه می کنم چه بسیارند امسال من که از همه عمر فقط چند سال زندگی می کنند و باقی سال هائ عمرشون رو تکرار سال هائ قبل ...

اما چقدر دیر می فهمند که چه چقدر زود دیر می شود ... 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط نغمه یادگاری از مهمان () |