خانه رویاهای من ... .

سالهل از هم می گذشتند و رنگ دیوار باغچه همچنان خاکستری بود ،هنوز کتاب شعر نیما بی آنکه یک برگ بیشتر ورق خورده باشد در آنسوی پنجره آرام و بی صدا به کنج تکیه داده شده بود. 

می‌تراود مهتاب
می‌درخشد شب‌تاب
نیست یک‌دم شکند خواب به چشم ِ کس و ، لیک
غم ِ این خفته‌ی ِ چند
خواب در چشم ِ ترم می‌شکند

هراس از ریزش شن های ساعت شنی هوش از دل پنجره برده بود گوئی او هم به استقبال عبور لحظه ها شتافته بود بی آنکه حتی پلک از پلک بردارد ... ! 

به کجا چنین شتابان ؟ هر روز عهدی نو و هر روز توبه ای نو ! این چنین خویشتن خویش را در میان حجم شناور زمان غرق می کرد. آدمک گم بود ، در مبان ستون های سر به فلک کشیده تاریخ به دنبال خویشتن خویش بود که شاید در میان این همه آشوب پرنده کوچک خوشبختی خویش را بیابد اما انگار پیش از او سهراب خوب می دانست که حوض نقاشی او بی ماهی ست ! اما نه حافظه آدمک انگار برای همیشه خاموش است ، هر روز از برای تلاشی پوچ به ستیز با عقربه های ساعت شنی می رود و هر شبانگاه خسته تر از روز قبل به خواب حوائی ...

غم ِ این خفته‌ی ِ چند
خواب در چشم ِ ترم می‌شکند

و این قصه ادامه دارد ...؟ 

نوشته شده در جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط نغمه یادگاری از مهمان () |