خانه رویاهای من ... .

امشب کلا حواسم پیش خودم نیست، حواسم در اتاق هم نبود، انگار از لابلای عقربه ها به عقب بر گشته بود و باز من رو در دامان طوماجی از خاطرات رها کرد و پر کشید و رفت... .

سرمای تلخ گذشته احساس رو از تنم خارج کرده بود، بستن پلکهام هم کمکی به نادیده انگاشتن شان نکرد.

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاطـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرات  گاه  چه طویل و عریض می شوند بی آنکه جاذبه ای داشته باشند، حتی شوقی به مرورٍ برگی از آن روزهای خیلی دور نیست. پس  چگونه است که هنوز در پستوی ذهن خسته من تلی است از آتش زیر خاکستر...؟چگونه این حچم آتش پنهان را خاموش کنم؟؟؟ چگونه فریاد کنم که دیگر نمی خواهم اش، بار ها بارها با خودم پیمان بستم که همه آنها را از تمام سطر سطر زندگی ام پاک خواهم کرد، اما هر شبانگاه با سو سوی ستاره گان، گوئی روزی دگر بر این افسانه آغاز می شود و باز مرا سوق می دهد به آن سوی طغیان....

می ترسم از روزی که که مرا با این آتش پنهان به گور بسپارند، بی درنگ آنجا نیز از این خاکستر در امان نخواهم بود ... .

مرا دیگر تاب و توان نیست... .

نوشته شده در جمعه ٢٤ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٤:۳۸ ‎ق.ظ توسط نغمه یادگاری از مهمان () |