خانه رویاهای من ... .

این روزها خیلی در گیر بودم، در هیایوی گذر زمان از این پنجره باز من بودم و قاصدک.

قاصد خبر از آدمک داشت که با بزک و دوزک جدید سعی در دزدیدن خواب حوائی داشت !!!

راستی آدمک تو می خواهی آدم شوی ؟ مگر از قاصدک چه کم داشتی که باز هم با خود پی سیب آدم ، پی خواب حوا ، پی همه داشته و نداشته هایت سر گردانی !

نمی دانی زمان برای به روز رسانی ات در شتاب است ، اما تو در این میان به خواب خرگوشی رفته ای !!!

باز هم قاصدک دل خسته از سفر بود و پر گلایه بود از آدمک.... باز هم دل شکسته تر از به کنج پنجره پناه برد و سکوت کرد... گاهی سکوت پر از هزاران سخن است. اما آدمک بی خبر تر از دیروز پی نقاب جدیدی می گشت تا دوباره سفر آغاز کند!!! به کجا؟چگونه ؟ خودش هم نمی دانست !!!

دلم برایش می سوزد ، دل قاصدک هم برایش می سوزد ، اما چه سود از سوختن ها که خود به خواب فراموشی رفته است...   

نوشته شده در شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط نغمه یادگاری از مهمان () |