خانه رویاهای من ... .

این روزها عروسکِ دلدارِ مرغزار ها  دلِ کاهی اش از آدمکها و دنیای کوچک شان گرفته بود... تا پیش از این تصور می کرد قلب آدمکها همچون چشمانشان بیکران و وسیع است ،تا قبل ار این حرف های کلاغِ پیرِ مرغزار را باور نداشت که در گوشش خوانده بود: « آدمکها  وقتیکه فدشان بلند میشود دلشان کوچکُ کوچکتر می شود تا اینکه دیگر یادشان می رود زمانی دلی به وسعت مرغزار داشتند... .» کلاغِ پیر حق داشت... 

چقدر غمگین بود، چقدر دل اش برای حس هایِ خوبی که حتی در  روزهای ابری داشت تنگ بود...این روزها اگرچه هر روز آفتاب دل نوازی داشت اما عروسکِ دلدارِ مرغزار ها بی حوصله تر از قبل بود .... .

پی نوشت :

این روزها شاید از نگاهم نخوانی اما می دانم به اینجا هم یک روز سرک خواهی کشید و خواهی خواند آنچه در این روزها بر من گذشته ... نمی دانم دیر باشد یا زود امـــــــــا می دانم که آن روز با خود شاید خلوت کنی و به من و لحظه هایی که می توانست بهتر این می بود  فکر کنی... به لحظه هایی که شاید هیچ وقت به ما بر نخواهد گشت ...به لحظه هایی که ما ار حالمان جوانتر و شادابتر می بودیم امـــــــا خودخواهی ات همه چیز رو نابود کــــرد..... . 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط نغمه یادگاری از مهمان () |