خانه رویاهای من ... .

باز هم بارون...باز هم پنچره ....باز هم سکوت....

این روزها هوا نه پاییزی ، نه زمستونی.  هوا سوز و سرمای  عجیبی داره. اما اصلا شبیه زمستون نیست. نه گرم ، نه سرد. یه جور بلاتکلیفی خاصی داره. انگار هوا هم دو به شک مونده که باید گرم شه یاهمون جور سرد و یخبندون بمونه ... خودشه اسفندِ که نه شبیه زمستونِ نه شبیه بهار.امــــــــــــــــــا به نظرِ من زمستونیِ که عاشق شده... با این کار هاش نشون میده تا کجا مجـــــــــــنون شده، یه روز تب میکنه، یه روز لرز...یه روز اشک میرزه....یه روز چون آفتاب میخنده...یه روز ابری و غمگین، یه روز شاد و آفتابی... 

آدمک ها اما این روزها همه مشغول اند. بساط اومدن عروس خانم رو به خونه هاشون رو آماده میکنند. اما هموشون فراموش کردند اصل ماجرا چیه؟ اصلا قصه اومدن عروس خانم به شهرشون چیه ؟ این روزها آدمک های قصه اونقدر دنبال حاشیه رفتند که اصلا اومدن این مهمون رو از یاد بردند. فراموش کردند این همه همهمه شهر واسه خاطر بهار خانم ِ . دور هم نشتن و خندیدن ِ ، بهم سر زدن و شادی کردن ِ ، لذت بردن و زندگی کردنِ.

اون قد درگیر مقدمات و سور سات شدند که کلا شادی رو از یاد بردند. غافل از اینکه اگه شادی تو شهر نباشه اصلا عروس نو بهار به اون شهر سفر نمیکنه... . چه غم انگیزه، میزبانِ غمگین باید تا ابد منتظر بمونه... . 

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٤:٤٢ ‎ق.ظ توسط نغمه یادگاری از مهمان () |