خانه رویاهای من ... .

من گل عشقم و زاده اشک

این را نه من گفته ام نه تو .این از زبان عاشقی است که سالها ی سال است یادش در دل هر چشم انتظاری می تپد .او را می شناسند و می دانند در پس هر کلامش رازی نهفته است.

سالها می رود. لحظه ها می گذرند و از من تو فقط خاطره می ماند .لحظه ها بی انکه ما بخواهیم بر کف بلورین ساعت شنی زمان فرو می ریزد و طنین انداز تیک تیک سکوت می شود

و من بی خیال در خواب حوایی ام .

روزگاری دلم برای دستان سرد و عریان کودک دبستانی همسایه می تپید و برای نداشتنش چشمانم بارانی بود و دلم پر بود از اقاقیای سفید.

اما امروز چه؟چه دارم برای او ؟برای او که در تند باد حوادث سرپناهی ندارد .کجاست ان دل پر از اقاقیای سفید ؟چشمان بارانی ام کجاست ؟

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط نغمه یادگاری از مهمان () |