خانه رویاهای من ... .

سلام الان شب از نیمه شب گذشته ولی من هنوز بیدارم دلم می خواد بخوابم چون می دونم فردا هزار تا کار دارم شاید هم بیشتر ولی چرا بیدارم ؟نمی دونم ؟می خواستم بخوابم یاد نامه های چاپلین به دخترش اوفتادم .نمی دونم تا حالا اونا رو خوندی یا نه؟

 وقتی داشتم می اومدم خونه تمام مسیر راه داشتم به خودم و خدای خودم فکر می کردم به خیلی چیزها .به اتفاقها به ادم های اطرافم به حادثه ها که مثل زنجیر به هم گره خوردند تا اینجا پیش اومدند می دونی گاهی نمی شه جلوی یه سری حوادث  رو گرفت این قانون زندگیه اوایل فکر می کردم این منم که زندگی رو می سازم به قولی تصمیم می گیرم چه راهی برم چکاره بشم حتی کجا زندگی کنم ولی بعد زندگی به من گفت نه جانم این طوری ها هم که تو فکر می کنی نیست .حالا یه چیز حالب رو فهمیدم این هم اینکه باید با خیلی چیزها کنار اومد نباید جنگید باختن  یا به عبارتی کوتاه اومدن یه جاهایی در زندگی با ارزشتر از بردنه . وظیفه ما بردن یا باختن نیست درست بازی کردنه. پاداش ما از زنگی همون فرصت هایی است که در اختیارمون  قرار میده البته ناگفته نباشه که نودونه در صد ما ادمها این فرصت ها رو از دست میدیم چون همیشه منتظر یه فرصت دیگه ایم غافل از اینکه گاهی همین فرصت های کوچیک پایه و اساس فرصت های بزگترند . 

می دونی ما ادمکها مثل تکه های یه پازل بهم ریخته ایم که باید درست بشه حالا این تکه ها باید صد بار جابجا شوند تا هر تکه سر جاش قرار بگیره من و تو هم جزو این پازلیم که باید سر جای اصلی قرار بگیریم کاش می دونستیم کجا باید باشیم ؟

یه جورایی دوست دارم بازم بیدار باشم و باز بنویسم (هر چند امشب خیلی قاطی پاطی نوشتم از هر دری یه چیزی گفتم) و باز برای دل خودم نجوا کنم  ولی نمی شه چون دیگه خیلی دیر شده شب به صبح رسیده .پس شب یا صبح بخیر

نوشته شده در جمعه ۱٠ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط نغمه یادگاری از مهمان () |