خانه رویاهای من ... .

امشب می خوام فقط بنویسم تا خود صبح.نم دانم از چه زمانیست که از تو می گویم .شاید روزها .ماهها ولی نه سالهاست که از تو می گویم و از تو خواهم گفت باز.چشمانت فصل بارش را تجربه می کنند و من در مستانه ی چشمانت می گریم .در خلوتی سرد و بی روح انگشتانم عاشقانه سازی را می نوازنند تا شاید از ترنم صدایش لاله های سرخ عشق باغچه دلم بار دگر طراوت از دست رفته شان را بازیابند.فیروزه ی اشک زینت دیدگانم گشته و حس غریب تنهایی غارتگر سرزمین دلم . همیشه جای خالی نگاهت همچون قاب عکس خالی طاقچه غم دوری تو را برایم تداعی می کند.من چون کویری تشنه پر از انتظار باران و شبنم خوش نگاه تو همیشه پایان انتظارم.کاش می امدی تا گرمای دستان تو حایلی میان من و سرمای تنهایی بود.تا دوباره پرستوهای زیر شیروانی خانه اشیان می کردند و با ترنم اوازشان اقاقیا دوباره با هم بودن را جشن می گرفت و من و تو در حایلی از نور اوج می گرفتیم.

کاش می امدی... 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط نغمه یادگاری از مهمان () |