خانه رویاهای من ... .

حس غریبه ی ،حس بودن با نبودن ،حس زیستن در میان اشنایان دیرین اشنا ،در میان ادمهایی که می خندند اما می گریند ، می ایند اما در فرارند . از کجا ؟از چه؟به بزرگی انکه در عرش است نمی دانم ، ولی می دانم این حس غریبی است که روزها نه سالهاست با من است ، حس بودن با نبودن ،حس رفتن با ماندن .

می خواهم  بخوانم اما فریادم خفته ،‌ می خواهم بگویم اما صدایم در میان ثانیه های زمان گم شده، می خواهم بگویم تو ای مهربان نا مهربان به کدامین افق نگریسته ای که این چنین نگاهت پر جاذبه است ؟تا شاید من ام را در افق چشمانت بیابم .می خواهم بگویم به کدامین دیار سفر کردهای تا من نیز مسافر ان سرزمین باشم .می خواهم نقش نگاهت را در میان رودخانه های خروشان حک کنم تا ماهی های قرمز بدانند از جه بی تابم .می خواهم  سرخی گرمای دستانت را به روی کویر های یخبندان نقاشی کنم تا بدانند من از فراق چه می سوزم؟؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط نغمه یادگاری از مهمان () |