خانه رویاهای من ... .

ميخواهم همگام با سايه تنهايم در خيال بارانی ام قدم بزنم

و

چتر شکسته بغضم را بگشايم

می خواهم شاعر لحظه های تارم باشم و غزل غزل گريه کنم

ميخواهم در کنار دريای دلواپسی انتظلر در انتهای جاده غربت بنشينم

و

نگاهم را به روزی بدوزم که همه تلخيها و ناباورانه ها از ديارم کوچ کنند

ميخواهم آنقدر اشک بريزم تا که ابرها نزد چشمم خجل شوند

دلتنگی من وقتی به پايان ميرسد که انتظار سرآيد و اتاقم از عطر حضور او لبريز شود

من هنوز هم منتظر آمدنت در روز با خورشيد مينشينم

و

آنگاه که خورشيد غروب کند،باز هم در شب و دست در دست ستاره ها تا صبح

هَجی ميکنم واژه انتظار را....!

تا تو برگردی........

نوشته شده در یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط نغمه یادگاری از مهمان () |