خانه رویاهای من ... .

خداجونم !
بازم سلام ، دیشب  باهات کلی  درد و دل کردم ، دیشب خیلی سیاه بود سیاهتر از دل شب های بی ستاره ، رنگ دل بعضی ادم های بی ستاره .خواستم دیشب بعد اون درد و دل ها همه رو اینجا بنویسم اما دیدم نمی شه اخه همه حرفها گفتنی نیست .می دونی حرف دل رو فقط با تو می شه می زد و بعد می شه واسه بقیه تعریف کرد که تو چه صبورانه گوش دل به گلایه های دلداده هات می سپاری و چه مهربانانه مرحمی برای انانی . یادم دیشب شکوه کردم از خودم ، از بقیه که چرا این همه نامهربان شدیم ؟ از اینکه چرا نباید ادم ها مثل ادم باشند ؟ چرا ادم ها فقط تظاهر به ادم بودن مي کنند ؟ گفتم که خسته شدم ،دیگه تحمل این موجودهای دو پا و ادم نما رو  ندارم  . کاش یه ذره از بزرگی تو رو خداجون ما ادم ها داشتیم ! شاید اون وقت کمی شبیه ادم بودیم . اما دریغ ! ما از بیخ بی ریشه ایم .حسادت ،رقابت ، دورغ عناصر اصلي زندگي شده واين خيلي اسفناكه .افسوس و صد افسوس كه دير مي فهميم چه كرديم با خودمون ، با زندگيمون و اطرافيانمون . اون وقت حتي فرصتي براي جبران كوچكترين ذره اش نيست . امروز غروب باور کردم حرف اون پیر فانوس به دست رو که روز با چراغ در کوچه ها سرگردان به دنبال ادم می گشت و هرگز نیافت و هیچ کس او را باور نکرد و دیوانه اش خواندند.
نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط نغمه یادگاری از مهمان () |