خانه رویاهای من ... .

از دنياي سياه وسفيد آدم هاي ماشيني دلرده شدم.دلم براي روزهاي سبز و ابي تنگ شده .اون روزهاي خوب و رنگي .پر از غوغاهاي كودكانه .پر از تاب و سرسره .خنده و شادي .دنيايي كه توپ فوتبال تو و عروسك پارجه اي من دنيايي ارزش داشت .رنگهاي سياه و سفيد توش معنا نداشت .خندها از ته دل بود و گريه ها عمري كوتاهتر از ثانيه ها داشتند.چقدر زود سپري شد.
بوي تند جمن سبز كنار رودخانه و خنده ماهي تو حوض اشنايي زير غبار فراموشي ايينه پنهان شدند . ديروز نگاهها پر از شيطنت هاي كودكانه بود و امروز نگاهها پر از هراس و انتظار از فرداست .ديروز دنياي بزرگي بود .دنيايي كه جنگ و پول و مرز در اون بي مفهوم بودند .دروغ و فريب جايي نداشتند.دنيايي كه تو حاضر بودي توپ فوتبالت زير دندانهاي تيز كارد مرد همسايه تكه تكه شود اما دل شيشه اي تنها دوستت ترك برندارد و من به خاطر اينكه چشمان يگانه دختر همسايه قطرات شبنم را تجربه نكند جاضر بودم تنها عروسك پارچه ايم در غربت بسر ببرد .ديروز اگه سيبي داشتي انرا به دو نيم مي كردي و با پسرك تنهاي انتهاي كوچه در ميان هياهو كودكانه مي خورديد اما از امروز چه بگويم فقط همين ...چرا بايد بگذاريم گرد فراموشي ايينه صيقل داده شده دل كودكانه مان را بپوشاند و ارزشهاي رنگي گذشته را به دست پروانه غفلت بسپاريم.
نوشته شده در جمعه ٢٠ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ توسط نغمه یادگاری از مهمان () |