خانه رویاهای من ... .

 

نمی دونم تویی که داری اینا رو می خونی کی هستی و از کجا هستی ؟ اصلا منو میشناسی یا نه یا اینکه وقتی این دست نوشته ها رو می خونی چی به ذهنت میرسه و در مورد مت چی فکر میکنی؟اصلا فکر می کنی؟ اینا می گم چون می خوام بدونی چی شد من سر از اینجا در اوردم . از موقعی خودم شناختم همیشه نوشتن برام راحتر از گفتن بود .یه جورایی  نوشتن و خوندن کتاب از ادم هایی که بر از تجربه بودن برام لذت بخش بود گاهی اوقات می شد سر کلاس درس معلم حرف خودشو می زد و گرم درس بود و من گم بودم بین سطر های کتاب های دیگه .خوندن و نوشتن برام یه جور مشق بود مشق دیدن مشق گفتن مشق شنیدن مشق فهمیدن.نوشتن و تمرین مشق رو از روزها شروع کردم هر روز می نوشتنم از اتفاقهای اون روز از خاطره های اون روز  این طور مشق من شروع شد .روزها  گذشت  خیلی زود مثل باد .دفترها زیاد شدند یکی ودوتا...

تا اینکه یه اتفاق باعث شد هر چی دفتر بود دور بریزم یعنی یه جورایی خودم از شر خاطره ها خلاص کنم ثبت خاطره تعطیل..تمرین مشق تعطیل.

با این وجود زنگ انشا همیشه برام زنگ حضور بود .دیگه دفتری نبود قول داده بودم به خودم که دیگه دفتری نباشه که بخواد شاید روزی طعمه شعله بشه این طور بهتر بود هراز گاهی  روی یه تگه کاغذ ته دفترچه بین کاغذ های با ره ته کتاب می نوشتم مهم نبود کجا می نوسیم مهم این بود که می نوشتم بی هیچ دل بستگی به سطرهای سیاه شده .تمرین مشق هنوز بود ولی خیلی کمتر از قبل ولی بود تا اینکه اومدم اینجا .شهر مجسمه های سنگی .یه شهر میان کوههای الب .شهر موتزارت ...

...

و این قصه ادامه داره !

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط نغمه یادگاری از مهمان () |