خانه رویاهای من ... .

کاش دستان تاتوانم بر لوح ارام دریا جاده ای نقره فام سوی دلها می کشید . جاده ای که در ان ستارگان چلچلراغ تاریکی می شدند. جاده ای بسوی بی انتها .انتهای بدون پایان .بسوی سرای تو.

کاش از این راه می امدی .می دانم با دستان سردم برایت از خوشه پروین دسته گلی به تابناکی افتاب می چیدم و مهتاب را شاهد دلها می گرفتم تا گواه نگاه پر از شرمم شوند. تا ببینند از چه بی تابم .تا ببینند تنها تویی که می توانی وجود یخ زده مرا گرما دهی و اتشکده ان را شعله ور سازی.نمی دانم چرا زبانم بی انکه بدانم در سکوتی گنگ گم گشته .از نگاهم چه بگویم .نگاهم بی انکه بدانم در میان جادهای انتظار ردپای تو را می جوید .می خواهم تو بیایی از راه نقره فام دریای مهتابی .می خواهم لحظه ها را به  اسارت بگیرم تا زمان از یاد ببرد انگاه بدون انتظار به استقبالت جاده را در زیر باران نور خواهم کرد.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط نغمه یادگاری از مهمان () |