خانه رویاهای من ... .

از پس فاصله ها می خند ید، آن مسافر کة درونش،غم تنهایی داشت.در نگاهش،غم تنهایی بر لبش لبخند،در دلش اما.....من ندانم که چه غوغایی بود. آنقدر میدیدم،که چه زیبا،سعی بر اخفای غمش میکرد.بیگمان میدانست، که اسرار دلش میدانم.بیگمان میدانست،که با رفتن او،من به چه سان تنهایم.بیگمان میدانست که من،عاشق، خنده بی وقفه ی اویم.لاجرم،از پس تنهایی خویش، گفتم:آن مسافر ،که دلم همره اوست،هر کجا هست،خدایا،به سلامت دارش

نوشته شده در یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط نغمه یادگاری از مهمان () |