پروردگارم...

پروردگارم , مهربان من
از دوزخ این بهشت رهاییم بخش !
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ,
رنج زای گسترده ای .
در هراس دم میزنم
در بیقراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من , بیهودگی رنگینی است .
این حوران زیبا و این غلامان رعنا
همچون مایده های دیگر برای پاسخ نیازی در من اند
اما خود من بی پاسخ مانده ام !
هیچ کس , هیچ چیز
در اینجا ” به خود " هیچ نیست
" بودن من " بی مخاطب مانده است .
من در این بهشت
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهاییم .
" تو قلب بیگانه را می شناسی که خود
در سرزمین وجود بیگانه بوده ای " !
"کسی را براییم بیا فرین تا در او بیارامم " !
دردم درد " بی کسی " بود .

دکتر شریعتی
/ 1 نظر / 5 بازدید
هستا

خسته ام از ایندقایق بی لبخند باران ببارد یا نبارد من می روم با دست هایت چتری برای پروانه ها بسازم دیگر چه می شود که نام گل های باغچه را به خاطر نیاورم ؟ یا اصلا ندانم که کدام شاعر شبتاب قافیه ها را از قاب غمگین پنجره پر داد ؟ من که خوب می دانم بادبادک بی تاب تمام ترانه ها همیشه پر پشت بام خلوت خاطره های تو می افتد دیگر چه فرق می کند که بدانم باد از کدام طرف می وزد