دچار تردید...

گاهی آدمکهای سرزمین خاکی حتی بین بودن و نبودن خودشون دچار تردیدند . فراموش می کنند کجای قافیه زندگی هستند ! نمی دونم چرا ما در اوج بودن همیشه دچار تردید می شویم , در اون لحظه هست تمام هستی رو به ثانیه ای می بازیم ؟

بازم خداجونم شکرت که هنوز سیم های ارتباطم دچار پوسیدگی نشده و هنوز پیام های بی نشون تو رو دریافت می کنه .هنوز میدونم دوستم داری .

باز هوای یاس های بارون خورده رو دارم .

عطر بارون....

/ 6 نظر / 15 بازدید
سبحان

سلام [گل][لبخند] قصه‌ آدم، قصه‌ يك‌ دل‌ است‌ و يك‌ نردبان. قصه‌ بالا رفتن، قصه‌ پله‌ پله‌ تا خدا. قصه‌ آدم، قصه‌ هزار راه‌ است‌ و يك‌ نشاني.قصه‌ جست‌وجو. قصه‌ از هر كجا تا او.قصه‌ آدم، قصه‌ پيله‌ است‌ و پروانه، قصة‌ تنيدن‌ و پاره‌ كردن. قصه‌ به‌ درآمدن، قصه‌ پرواز... [گل]

فاطمه

سلام با کمال میل شما رو لینک کردم منو با اسم ارغوان یا یادداشت های یک بیکار کارمند لینک کن ممنون که اومدی پیشم [گل]

آبی

سلام دوست خوبم ممنون که بهم سر زدی لینکت کردم. آره ما آدمها گاهی یادمون میره که کجای زندگی هستیم همه اش داریم میدوییم اما حتی نمیدونیم کجا و چرا.گاهی خدا یه سرعت گیر میزاره جلوی پامون تا بفهمیم اما بعضی وقتا حتی اونقدر غافلیم که اونو هم نمیبینیم.آرزو میکنم همیشه حواسمون به زندگی و خدا و خودمون باشه.اون هر لحظه مهربانتر از پیش با ما حرف میزنه اگه حواسمون باشه حتما میشنویم. موفق باشی.[گل]

مهرداد

سلام نغمه جان کاش اون ادمک های خاکی کمکی صادقاقه زندگی کنن