.......

حس غریبه ی ،حس بودن با نبودن ،حس زیستن در میان اشنایان دیرین اشنا ،در میان ادمهایی که می خندند اما می گریند ، می ایند اما در فرارند . از کجا ؟از چه؟به بزرگی انکه در عرش است نمی دانم ، ولی می دانم این حس غریبی است که روزها نه سالهاست با من است ، حس بودن با نبودن ،حس رفتن با ماندن .

می خواهم  بخوانم اما فریادم خفته ،‌ می خواهم بگویم اما صدایم در میان ثانیه های زمان گم شده، می خواهم بگویم تو ای مهربان نا مهربان به کدامین افق نگریسته ای که این چنین نگاهت پر جاذبه است ؟تا شاید من ام را در افق چشمانت بیابم .می خواهم بگویم به کدامین دیار سفر کردهای تا من نیز مسافر ان سرزمین باشم .می خواهم نقش نگاهت را در میان رودخانه های خروشان حک کنم تا ماهی های قرمز بدانند از جه بی تابم .می خواهم  سرخی گرمای دستانت را به روی کویر های یخبندان نقاشی کنم تا بدانند من از فراق چه می سوزم؟؟؟؟؟

/ 5 نظر / 4 بازدید
سهيلا

ما برای عشق فرصت داشتيم سالها بيهوده غفلت داشتيم

nasibeh

سلام... راست ميگی نغمه جان! اينهنمه داريم ميدويم ، واقعا دنبال چی هستيم؟ . . . ما همه چيزمان را از دست داده ايم ، يکی بايد يه تلنگر بزنه بيدار شيم يکی بايد پيدامون کنه .......... خيلی زيبا بود عزيزم

nasibeh

سلام . من آپم زود زود زود بيا

سلام.زبان زيبايی داری.قدر لحظه هات رو بدون و نذار هيچی اين لحظه های شيرين رو ازت بگيره.توشون غرق شو و فرار نکن.غرق شو و رنج بکش و فرار نکن . پاينده باشی

اميد

سلام وب جالب و زيبايی داريد خوشحال ميشم چشماتونو يه کم برای وبلاگ من خسته کنيد