کاش می امدی...

امشب می خوام فقط بنویسم تا خود صبح.نم دانم از چه زمانیست که از تو می گویم .شاید روزها .ماهها ولی نه سالهاست که از تو می گویم و از تو خواهم گفت باز.چشمانت فصل بارش را تجربه می کنند و من در مستانه ی چشمانت می گریم .در خلوتی سرد و بی روح انگشتانم عاشقانه سازی را می نوازنند تا شاید از ترنم صدایش لاله های سرخ عشق باغچه دلم بار دگر طراوت از دست رفته شان را بازیابند.فیروزه ی اشک زینت دیدگانم گشته و حس غریب تنهایی غارتگر سرزمین دلم . همیشه جای خالی نگاهت همچون قاب عکس خالی طاقچه غم دوری تو را برایم تداعی می کند.من چون کویری تشنه پر از انتظار باران و شبنم خوش نگاه تو همیشه پایان انتظارم.کاش می امدی تا گرمای دستان تو حایلی میان من و سرمای تنهایی بود.تا دوباره پرستوهای زیر شیروانی خانه اشیان می کردند و با ترنم اوازشان اقاقیا دوباره با هم بودن را جشن می گرفت و من و تو در حایلی از نور اوج می گرفتیم.

کاش می امدی... 

/ 1 نظر / 6 بازدید
nasibeh

کاش بيای .... هرچی زودتر ....کاش بيای دلامونو تو دستامون ميگيريم و خيلی صاف و ساده ميشينيم سر جاده ی انتظار تا بيای و چشمامون سبد سبد مرواريد پيشکش اومدنت کنن .............. عزيزم زيبا بود