شب سرد...

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است

سهراب سپهری

/ 3 نظر / 7 بازدید
فاطمه

سلام دوست عزیز شعرای سهراب همیشه برام دوست داشتنی و جذاب بوده. آپم و منتظر حضورتون

فاطمه

سلام دوست عزیز شعرای سهراب همیشه برام دوست داشتنی و جذاب بوده. آپم و منتظر حضورتون

ارمین

سلام دوست عزیز وب زیبایی داری خوشحال شدم بهم سر زدی بازم بیا پیشم فقط شرمنده من خیلی کم میام نت منم لینکت کردم موفق باشی