فصل تازه زندگی...

مدتهاست که بی حوصله بودم ،گهگاهی می آمدم و سری به کلبه می زدم و همیشه داشتن حتی یک مهمان در کلبه تراته شادی با خود داشت .اما من از حضور بی دلی خودم بی تاب بودم ،بی تابی تاب مرا ربوده بود.

امروز بازگشتم به کلبه ام ، همراه با دلم ،دل پر از سودای کودکی....

می خواهم از امروز با تو باشم..مهمانم باش در این فصل تازه زندگی...من همیشه تر از همیشه اینجا هستم... .می خواهم از اکنون با تو از لحظه هایم بگویم که بی هیچ دلهره ای به لحظه ای دیگر می روند و مرا به روی بال خود به سوی آینده سوق می دهند.ثانیه های در گذرند پس در این میان بیا کمی چشمهایمان را آسوده ببندیم و حس لطیف کودکی مان را دوباره تجربه کنیم  ، بیایئد بی پروا دوباره رویاهای کودکی مان را در دل نجوا کنیم و مطمئن باشیم کسی صدایمان را نخواهد شنید. بیا اینجا و برایم از سودای کودکی ات بگو !

 

/ 5 نظر / 8 بازدید
میم

عزیرم تمام زندگی سودای کودکیه ، ولی شهامت فریادش شاهکاره

ملیکا

سلام: مرسی که به وبلاگم سر زدید.خوشحال میشم که باهات دوست بشم[لبخند] عیدت هم مبارک[گل]

عسل بانو

مدت هاست منتظرم بیام اینجا و ببینم خوبی[لبخند]