من دلم می خواهد...

 امشب من و فریدون مشیری همدل بودیم ؛ به زبان ساده باز مثل همیشه مشیری حرف دلم رو با نقاشی حروف ترسیم کرد؛ کاش هیچ وقت به آسمان پرواز نمی کرد...

                                               من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
 
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
 
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
 
یک سبد بوی گل سرخ
 
به من هدیه کند
 
شرط وارد گشتن
 
شست و شوی دلهاست
 
شرط آن داشتن
 
یک دل بی رنگ و ریاست
 
بر درش برگ گلی می کوبم
  
روی آن با قلم سبز بهار
 
می نویسم ای یار
 
خانه ی ما اینجاست
 
تا که سهراب نپرسد دیگر
"خانه دوست کجاست؟ "
"فریدون  مشیری"

 

/ 3 نظر / 14 بازدید
خورشید

باز آمدم از چشمه ی خواب.کوزه ی تر در دستم. مرغانی می خواندند.نیلوفر وا میشد.کوزه ی تر بشکستم در بستم. و در ایوان تماشای تو بنشستم.... به روزم دوست من[گل]

سبحان

سلام [گل] مشیری شاعری هست که درک شعرهاش خیلی سخت نیست و اونقدر حرفاش قشنگه که راحت به دل میشینه [پلک] و خدا می خواست که آدمی در آدمیتش او را بپرستد وخدا می خواست که آدمی او را فقط به خاطر خودش بپرستد اما آدم خدا را از ترس و به بهانه بهشت پرستید....